عکس و اشعار عاشقانه...
شقايق آزاده است و تعلقي ندارد. در دشتهاي دور، لابهلاي سنگها ميرويد
و به آب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهاي سرخش را
نيز گويا به خون آغشتهاند.
...به والایی افتادگـــــــی
!....،رهایم مکن جز به بند غمت
اسیرم مکن جز به آزادگـــــــــــــــــــــی
قیصر امین پور
منبع غروب سفید
من به مردی وفا نمودم
و او پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختمچون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را
من گم شده ام...مرا مجویید...!
تورا نمیدانم اما،
اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود
ونه در زیر ماهتاب.
ولی روزگار باره و بارها
نگاه مارا در هم آمیخت
تا به تو بیاندیشم
و این بار
از سر اندیشه و عقل تو را نگریستم
هرچند که همگان
این نگاه را خالی از فکر پنداشتند.
و من هنوز نمیدانم
که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم
یا در پی عشق، به فکر فرو رفتم.

نميدانم چه گويم من ازين بي حرمتي ها
ازين مكر و فريب و هم ازين بي ياوري ها
جواني رفت و با غم همسفر شد روزهامان
كسي نبْوَد شود غمخوار و يار بي كسي ها
به هر موجي نشستم سوي يك غمخانه ميرفت
نديدم ساحلي با ماسه ي عشق اي دريغا
به هر كوچه گذر كردم دلي بِشْكسته ديدم
ز هر آهي صدايي هَمْرَه ناباوري ها
كجا ديدي سكوتي كز سر ِ بغض و خيانت
زند فرياد بالاتر ز هر زجّه زني ها
چه گويم ؟ من نگويم ، ما نگوييم ، پس كه گويد ؟
ندادن پاسخي ، حتي يكي ... از اين چراها
منبع:خانه ی دوست همینجاست
(شیرین)
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد،صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها،با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم،چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین،فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت،یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت،آزاد رفته باشد
از آه دردناکی،سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم،بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز درد دام زلفت
با صد امیدواری،ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان،دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم برباد رفته باشد
پرشور از حزین است،امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد،فرهاد رفته باشد
در حسرت روزای بهاری بغ کرده قناری
اوجاق خونه میسوزه و سرده
ببین سرما چه کرده
ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده
یخ کرده گل گلدونای داغ
طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد
برگی دیگه نیست روی درختا
سرماست فقط میون حرفا
هرچی که بوده توی طبیعت قایم کرده یکی میون برفا

اصلا چرا دروغ؟همین پیش پای تو
گفتم شعری بنویسم برای تو
احساس میکنم که شدم مبتلای تو
دل میدهم دوباره به طعم صدای تو
بی فایدست،این همه دوری فدای تو
دریای من،به ابر سپردم بیاورد
یک آسمان بهانه ی باران برای تو
ناقابل است،بیش از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

داغ داغ دل است میدانم
دل من غافل است میدانم
بی حضور،بی شبنم،بی شکوه
زندگی مشکل است میدانم
آسمان دلم که میگیرد
گریه بی حاصل است میدانم
دل من هدیه به جمالش باد
گرچه ناقابل است میدانم
چه کسی این شعله به جانم زد
کار کار دل است میدانم



پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلیای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرفتر پیرمرد نشسته بود روی صندلیای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف میزدن و پیرمرد نگاهشون میکرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم میدوخت و بغض میکرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمیخوان همدیگر رو ببینن.
پیرمرد در حالی که اشک میریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونهاش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...
گفت و گو از پاك و ناپاك است
وز كم وبيش زلال آب و آيينه
وز سبوي گرم و پر خوني كه هر ناپاك يا هر پاك
دارد اندر پستوي سينه
هر كسي پيمانه اي دارد كه پرسد چند و چون از وي
گويد اين ناپاك و آن پاك است
اين بسان شبنم خورشيد
وان بسان ليسكي لولنده در خاك است
نيز من پيمانه اي دارم
با سبوي خويش ، كز آن مي تراود زهر
گفت و گو از دردناك افسانه اي دارم
ما اگر چون شبنم از پاكان
يا اگر چون ليسكان ناپاك
گر نگين تاج خورشيديم
ورنگون ژرفناي خاك
هرچه اين ، آلوده ايم ، آلوده ايم ، اي مرد
آه ، مي فهمي چه مي گويم ؟
ما به هست آلوده ايم ، آري
همچنان هستان هست و بودگان بوده ايم ، اي مرد
نه چو آن هستان اينك جاوداني نيست
افسري زروش هلال آسا ، به سر هامان
ز افتخار مرگ پاكي ، در طريق پوك
در جوار رحمت ناراستين آسمان بغنوده ايم ، اي مرد
كه دگر يادي از آنان نيست
ور بود ، جز در فريب شوم ديگر پاكجانان نيست
گفت و گو از پاك و ناپاك است
ما به هست آلوده ايم ، اي پاك! و اي ناپاك
پست و ناپاكيم ما هستان
گر همه غمگين ، اگر بي غم
پاك مي داني كيان بودند ؟
آن كبوترها كه زد در خونشان پرپر
سربي سرد سپيده دم
بي جدال و جنگ
اي به خون خويشتن آغشتگان كوچيده زين تنگ آشيان ننگ
اي كبوترها
كاشكي پر مي زد آنجا مرغ دردم ، اي كبوترها
كه من ارمستم ، اگر هوشيار
گر چه مي دانم به هست آلوده مردم ، اي كبوترها
در سكوت برج بي كس مانده تان هموار
نيز در برج سكوت و عصمت غمگينتان جاويد
هاي پاكان ! هاي پاكان ! گوي
مي خروشم زار
دختر:خوشگلم؟
پسر:نه
دختر:دوستم داری؟
پسر:نه
دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی؟
پسر:نه
دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر
بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی:زیباترینی...
دوستت ندارم:عاشقتم...
اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....
منبع:http://www.bia2bo3.blogfa.com

چه مي كني ؟ چه مي كني ؟
درين پليد دخمه ها
سياهها ، كبودها
بخارها و دودها ؟
ببين چه تيشه ميزني
به ريشه ي جوانيت
به عمر و زندگانيت
به هستيت ، جوانيت
تبه شدي و مردني
به گوركن سپردني
چه مي كني ؟ چه مي كني ؟
چه مي كنم ؟ بيا ببين
كه چون يلان تهمتن
چه سان نبرد مي كنم
اجاق اين شراره را
كه سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد مي كنم
كه بود و كيست دشمنم ؟
يگانه دشمن جهان
هم آشكار ، هم نهان
همان روان بي امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بيكران او
دقيقه ها و لحظه ها
غروب و بامدادها
گذشته ها و يادها
رفيقها و خويشها
خراشها و ريشها
سراب نوش و نيشها
فريب شايد و اگر
چو كاشهاي كيشها
بسا خسا به جاي گل
بسا پسا چو پيشها
دروغهاي دستها
چو لافهاي مستها
به چشمها ، غبارها
به كارها ، شكستها
نويدها ، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
پياله ها و جامها
نگاهها ، سكوتها
جويدن برو تها
شرابها و دودها
سياهها ، كبودها
بيا ببين ، بيا ببين
چه سان نبرد مي كنم
شكفته هاي سبز را
چگونه زرد مي كنم
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طروات ماندن با غ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ترا از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب و نارنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی ؟
نمی دانم چرا؟
شاید من خطا کردم...
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟
تا کی؟
ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید . بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد .
وبعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران شد و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.
هنوز آشفته ی چشمان توام برگرد...
ببین که سرنوشت انتظار چشمان من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان وهم پرشس و تردید ، کسی پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو : در را عشق و انتخاب آن خطا کردم .
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟
شاید به رسم عادت پروانگی ام باز ،
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

.....: ...:... .... ..: ... ..: :::: "... :..... ..."
:....: "... ::: ..... :-...
....: :......: ....." :..... :.... ..:-
:::... ---: .....: "........-: ..... ........ ....:
:::::
......... بود .
گفتم :
این نقطه ها چیست ......؟
گفت ........ بریــــل
گفتم ........ نا بینا نیستم !
گفت پس....... ندیدی ! ؟
گفتم.................... دیدم
گفت پس...نشناختی ! ؟
گفتم ............. شناختم
گفت پس...نخواندی؟!
چه چیز را .............. نخواندم ؟
برایم چنین نوشت :
::....- .....: --: ..... .... . ..: :. ....-
:. .: ... ..:.
روشندلی یافتم .......
اشک در چشم چنین خواند ......
سوختن را .....اما ...شاید دیر باشد.
خدا حافظ .
ون پرده ي حرير بلندي
خوابيده مخمل شب ، تاريك مثل شب
آيينه ي سياهش چون آينه عميق
سقف رفيع گنبد بشكوهش
لبريز از خموشي ، وز خويش لب به لب
امشب بياد مخمل زلف نجيب تو
شب را چو گربه اي كه بخوابد به دامنم
من ناز مي كنم
چون مشتري درخشان ، چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا مي زنم تو را
نام ترا به هر كه رسد مي دهم نشان
آنجا نگاه كن
نام تو را به شادي آواز مي كنم
امشب به سوي قدس اهورائي
پرواز مي كنم
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه
نیلوفر وارونه چتر
....مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
ونه آوازپری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی کشم
سهراب سپهری
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟
مهدی اخوان ثالث
سپندارمذگان
داستان Valentine رو كه مي دونيد. جملات هم كه تو همه وبلاگ ها copy/paste شده. گفتيم ما هم از بركات copy/paste بي بهره نمونيم. جهت حفظ شدن حتمي بلند بخونيد!!!!
پیشینهٔ تاریخی
تاريخچه كامل و دقيق ولنتاين در دست نيست و آنچه از پيشينه اين روز میدانيم با افسانه درآميخته است. امروزه كليسای كاتوليك به اين نتيجه رسيده است كه حداقل سه قديس به نام والنتاین وجود داشتهاند كه همگی به شهادت رسيده اند، به همين دليل چندين افسانه سعی در بازگوئی تاريخچه اين آئين دارند.
روایت مشهور
در صده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشتهاست از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی كه همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. با توجه به آنچه كه در افسانه آمده كشيش ولنتاين برای او نامهايی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاين تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحي كه تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی كارتهای ولنتاين مشاهده میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام میشود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.
رسوم والنتاین
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار میرود. از نظر علمی هم ثابت شدهاست که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا میبرد البته نه مصرف بی رویه آن.
اما داستان "روز عشق ايرانيان" يا همون "سپندار مذگان" رو احتمالا كمتر شنيديم. جهت اطلاع بخونيمش!!!
سپندارمذگان
در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن "سلامت، انديشه" كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن.
زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
اين روز در تقویم ایرانی دقیقا مصادف است با ۵ اسفند که در گاهشماری کنونی برابر است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین.
آيين هاي سپندار مذگان
آيين هاي اين روز چيزي شبيه آيين هاي Valentine است. و شايد قشنگتر از اون. مخصوصا واسه خانم ها!!!!
هديه دادن زنان به شوهرانشان آييني ست كه زنان بايد بدان عمل كنند. اما بخش قشنگترش ارج نهادن زنان و دختران از طرف مردان و دادن هديه به آن هاست. در زمان هاي قديم كه تخت شاهي بود مردان زنان را بر تخت شاهي مي نشاندند و از آنان اطاعت مي كردند. اكنون مردان ميتوانند زنان را بالاي شومينه يا حتي روي پيشخوان بنشانند و از آن هاي اطاعت كنند.!!!!!!!!!!......

سحر گاه چون پنجره را گشودم تا نسیم سحر گاهی
بازلفهای سرکش وجان ملتهبم بازی کند،عطر
گلپونه های وحشی،مشام جانم را چنان سرشار ساخت
که بی اختیار بسالها قبل،یعنی زمان کودکیم بازگشتم.
همان دخترکی شدم که در کنار باریکه ی آبی بنام جوی
که از نزدیک منزلشان میگذشت با سبزه های نورس
وگلپونه های وحشی درد دل میکرد.همان دخترک ساکت
و آرامی که بازیهای کودکانه نیز شادمانش نمیساخت.
سراسر وجودش غمی بود مرموز که هر روز غروب بهنگام
بهاران او را بکنار پونه های سرسبز میکشید:
سلام پونه ها...سلام گلپونه ها... امروز مامان بامن
قهر بود...وصبح نمیدانم چرا اخمهای پدر باز نمیشد،
حتی وقتی با دستهای کوچکم برای او چای میریختم بروی
من لبخندی نزد،در عوض برادرم را......
گلپونه ها...مهری دختر همسایه بامن بازی نمیکند،
چند روز است احساس میکنم که اگر پسر بدنیا میآمدم
بهتر بود....وگلپونه ها،با چشمهای مهربانشان
آرام به درد دلهای کودکانه من گوش میسپردند و هرگز
از پرگوئیهای من نمیرنجیدند،مطمئن بودم که آنچه
بآنها گفته ام برای همیشه در سینه های پاک و نازنینشان
دفن میشود.آری مطمئن بودم...و آنهااز همان
دوران کودکی،هربهار سنگ صبور من بودند ومن
چه بسیارها که به انتظارشان چشم به راه ماندم.
واکنون درین سحرگاه روشن ودلپذیربهاری باخود
می اندیشم،درخود میگریم وافسوس میخورم که چرا
نمیتوانم چون آنروزهای زودگذر وشیرین،حتی
به گلپونه هانیزاعتماد کنم...آه چه سخت است
بدینگونه تنها ماندن که حتی نسیم سحری نیز همراز نیست و محرم راز... .

چه گویم چه ها دیده ام سالها
اسیرانه نالیده ام سالها
کلامی پسند دلم ای دریغ
نه گفتم نه بشنیده ام سالها
من آن شمع خود سوز زندانیم
که دزدانه تابیده ام سالها
چو ابر پریشان در کوهسار
چه بیهوده باریده ام سالها
در این بوستان در خور آتش
گیاهی که من چیده ام سالها
زبی مقصدی چون یکی گرد باد
بهر هر سو گردیده ام سالها
ز لبهای من خنده هرگز مجوی
من این سفره برچیده ام سالها
معینی کرمانشاهی...
